تبليغاتX
دلدادگان

روزهاي پس از فوت مادرم به قدري سخت مي گذشت كه از تمام درس‌هايم افتاده بودم. و همه ي دبيران كه از اوضاعم با خبر بودند، مرا درك مي كردندو سعي در اميدواركردن من به زندگي داشتند. آن ها مي‌خواستند به من بفهمانند كه دنيا به آخر نرسيده است و من مي توانم زندگيم را از نو شروع كنم. حتي براي خودم هم باوركردني نبود كه شاگرد ممتاز مدرسه حالا شاگرد تنبل مدرسه شده است و هميشه حس اين را داشتم كه با اين اتفاق در باطن رقيبانم از خوشحالي قند آب مي‌شود ولي هميشه تظاهر مي كردند كه هم‌درد من هستند. پس از مرگ مادرم اين حقيقت برايم روشن شد كه تنها تكيه‌گاهم در زندگي مادر دلسوز و فداكارم بود و بدون او زندگي برايم‌ ديگر هيچ معنايي نداشت و استوار بودن زندگي من تنها به مادرم وابسته بودو با مرگش آوار رويم خراب شدو ديگر آن عشقي كه به زندگي داشتم براي هميشه تمام شد و اين فقط جسم بي روحم بود كه زندگي مي‌كردو هر لحظه آرزوي مرگ را در وجودم مي‌پروراندم. با اين كه وضع زندگيمان خيلي خوب بود و پدرم تاجر بزرگي بود ولي با رفتن مادرم ديگر پول به چه دردي مي خورد.بدتر از همه اين بود كه من تنها بچه ي آنها بودم و با نداشتن خواهر و برادري سكوت آن خانه مرا رواني مي كرد. آن روزها خيلي برايم دردناك بودو به جاي آنكه پدرم مرا كمي به زندگي اميدوار كند، مرا به حال خودم رها مي‌كردو كوچكترين توجهي به من نداشت و خيلي ساده با موضوع مرگ مادرم كنار آمد. او فقط در مراسم ختم و هفت مادرم خيلي گريه مي‌كرد ولي بعد از آن سعي در فراموش كردن او داشت. من كه از رفتار پدرم خيلي ناراحت بودم هرروز با او دعوا مي كردم. بدتر از همه آن بود كه غم از دست دادن مادرم به من رفتاري خشونت آميز داده بود. رفتاري كه باعث شد همه از من برنجند.خصوصا صميمي‌ترين دوستانم كه از من دور شده بودند كه مبادا رفتار من روي آنها تاثير بگذارد.همه ي اين ها از من موجودي ضعيف و در عين حال افسرده و گوشه گير ساخته بود.حتي يكي از روزها مادر سعيد كه يكي از رفقاي دوران نوجواني من بودبه مدرسه آمد و از من پيش مدير شكايت كرد. مدير ما هم كه مردي جدي و بي احساس بودو حتي يك بار هم مرگ مادرم را تسليت نگفت ،مرا به دفتر خواند و بدون آن كه مرا از ماجرا باخبر  كند و دليل رفتارم را بپرسد، با خشم و غضب بسيار مرا فلك كرد و از من خواست كه فرداي آن روز با پدرم به مدرسه بروم .من كه نمي‌دانستم پدرم با من چه رفتاري خواهد كرد، در آن لحظه فكري وسوسه آميز به ذهنم رسيد. فكري كه زندگيم را دگرگون كرد و شايد هم باعث شد كه با مادربزرگ تو آشنا شوم. فكري كه سرنوشت من را ساخت ومرا از پدرم كه تنها تكيه گاهم بعد از مادرم بود، جدا كرد.آن روز با رفتار بدي كه مدير مدرسه با من كرد و من چون نوجواني بيش نبودم و هرگز در زندگي چنين تجربه‌ي تلخي نداشته بودم، به غرورم لطمه خورد و وجودم را در هم شكاند.احساس مي كردم كه ديگر براي هيچ كس اهميتي ندارم و بودن و نبودن من براي ديگران مهم نيست. در آن لحظه آرزوي مرگ مي كردم ولي جرئت خودكشي را نداشتم. وقتي از دفتر بيرون آمدم ، بدون آن كه وسايلم را جمع كنم و با دوستانم خداحافظي كنم، راه بدبختي را در پيش گرفتم واز مدرسه گريختم و براي آخرين بار روزهاي  شيرين دوران مدرسه را مرور كردم و گام هاي ذلت و خواري را يكي پس از ديگري بر مي‌داشتم و به سوي سرنوشتي تلخ روانه شدم و اي كاش عجولانه تصميم نمي‌گرفتم تا آن روزهاي سخت را تجربه كنم پس از آن كه از مدرسه فرار كردم، حتي يك بار هم دوستان دوران تحصيلم را نديدم. غم نداشتن مادر و كم محلي هاي پدرم و توجه نداشتن به احساسات من و از همه مهم تر جدا شدن از دوست صميمي‌ام كه تمام راز زندگي‌ام در باطن او نهفته بود، باعث شد تا سدي در مقابل موفقيتم پديدار شود. همه ي اين ها دست در دست هم مي‌دادند تا مرا نابود كنند. تقريبا هوا تاريك شده بود و من هم‌چنان در خيابان ها پرسه مي‌زدم و مسير رفت و آمد مردم كم كم خلوت مي‌شد و ترس تمام وجودم را احاطه كرده بود. نمي دانستم كجا مي روم و سياهي جلوي چشمان خواب آلودم را گرفته بود اما با اين شكم گرسنه و جيب خالي چه بايد مي‌كردم.فقط خدا بود كه مي تونست مرا از اين مهلكه نجات دهد. ساعتي از نيمه هاي شب گذشته بود كه خود را در پاركي يافتم. از فرط خستگي به يكي از نيمكت هاي پارك پناه بردم و بدون هيچ دغدغه‌اي به خواب عميقي فرو رفتم. صبح روز بعد بر اثر ضربه‌ي محكمي كه بر سرم فرود آمد از خواب پريدم.و وقتي به بالاي سرم نگاهي انداختم با ديدن ژاندارم آن زمان دست و پايم شروع به لرزيدن كردو زبانم بند آمد. در آن لحظه تنها فكري كه به ذهنم خطور مي كرد ، فرار بود اما راهش را بلد نبودم.با دستبند به سوي بازداشتگاه روانه شدم. با ديدن زنان و مردان شكنجه شده احساس حقارت در وجودم موج زد. شايد دليلش اين بود كه خيلي ترسو بودم و جرئت دفاع از خود را نداشتم. همراه ماموران به سوي اتاق بازپرس رفتم. اما با ياري خداوند توانستم به سوالات آن ها جواب سربالا بدهم. آن ها هم چون از من خطايي سر نزده بود و به دليل نامفهومي مرا دستگير كرده بودند، پس از رفتارهاي خشونت آميزشان مرا رها كردند. پس از آزادي از آن جهنم، فكر اين كه هم‌نوعان من در آن جا عذاب مي بينند، مرا سخت آزار مي دادولي از من كار بر نمي آمد.از شدت گرسنگي و بي پولي تصميم به گدايي گرفتم. اما اين كار براي من شرم‌آور بود . چون من پسر تاجر بزرگي بودم كه حالا دست به عمل گدايي زده است. هر چند اين كار را انجم دادم اما چيزي آيدم نشد و با مشت و لگد مردم از اين كار امتناع كردم.ديگر زندگي شيريني دوران كودكي را برايم نداشت. من دو راه بيشتر نداشتم يا مي بايستي خودم را نجات مي دادم و يا خودم را به دست تقدير مي سپردم. صبح تا شب در خيابان ها قدم مي زدم و به فكر چاره بودم. اگر خود را نجات نمي دادم، شايد الآن اينجا نبودم. چند روزي مي گذشت كه غذا نخورده بودم و از قيافه افتاده بودم. آن قدر لاغر و ضعيف شده بودم كه ديگر فكرم به جايي قد نمي داد.در دوران زندگي‌ام تا به حال اين گونه گريه نكرده بودم ولي آن روز ديگر دنيا برايم به آخر رسيده بود و اشكهايم خود به خود از چشمانم جاري مي شدند. دلم مي‌خواست به خانه برگردم اما جرئت بازگشت به خانه را نداشتم.همين طور كه در حال خودم بودم، صدايي آشنا توجه مرا به خودش جلب كرد. صدايي كه مدتها بود انتظارش را مي كشيدم. باورم نمي شد كه هنوز مرا دوست خود مي داندوقتي نگاهم را به طرف صدايش كج كردم، سعيد را ديدم . دوستي كه با وجودش غم هاي دلم از يادم مي‌رفت. چند لحظه‌اي از شدت خوشحالي خشكم زده بود.كه ناگهان سعيد صدايم كرد و هر دو به سوي هم دويديم. لحظه ي زيبا و باشكوهي بود. لحظه اي كه شايد هيچ‌گاه از خاطرم نرود.آن قدر در آغوشش گريستم كه حتي صدايش هم كه هميشه مرا آرام مي كرد، ديگر آن لحظه در گوشم نجوا نمي كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 11:24  توسط نسرين و زينب | 
 

حدود نيم ساعت به گريه و زاري گذشت. بعد از آن مي‌خواستم با او حرف نزنم ، اما نتوانستم.از او پرسيدم آيا به من وفادار مانده اي ؟يا همه چيز بين ما تمام شده است؟او گفت من حدود 10 سال است كه با تو رفاقت مي كنم ، هنوز هم به من شك داري؟ اگ رفتار آن روز مادرم تو را رنجانده درك كن. او مادر است . مي‌ترسد دوستان ناباب بلايي سرم آورند.ناراحت نشو منظورم تو نبودي.وقتي حرفهاي سعيد را شنيدم از بس احساساتي شده بودم،با او دست دادم و رويش را بوسيدم. انگار همه چيز دوباره به حالت اولش برگشته بود.اما آن روز تكليف من چه بود؟چگونه مي‌توانستم همه ي اتفاقات تلخي كه در اين چند روز افتاده بود را فراموش كنم؟ چگونه مي توانستم سرنوشتم را تغيير دهم. اين فكرها ذهنم را زيرو رو مي كرد. انگار همه ي راه هاي چاره قفل بود. ناگهان سعيد با پيشنهادي كه به من داد مرا بين دو راهي قرار داد. بله سامان عزيزم پيشنهاد سعيد زندگي مرا كه از قبل هم زياد پايه و اساسي نداشت ويران تر كرد. و من كه پسر ساده و زودباوري بودم ، به سعيد اعتماد كردم و با اين كار ناپسند زندگيم را با دست خودم تباه كردم ولي اگر آن روز مادربزرگ تو سر راهم سبز نميشد،شايد الآن زندگي آرام و خوبي نمي داشتم. سعيد وقتي متوجه سكوت من شد،فهميد كه دلم با اين كار راضي نيست ولي بدون دغدغه‌اي مرا مجبور به اين كار ناشايست كرد.او به من پيشنهاد دزدي داده بود. او مي گفت خانواده اي در يكي از خيابان هاي بالاي شهر زندگي مي كنند كه از همه‌ي پولدارهاي آن منطقه سرترند.من با پسر آن‌ها رفيق هستم و حتي چند بار هم به خانه ي آنها رفتم. آن خانواده فقط يك دختر و يك پسر دارند. با شناختي كه من از آن خانواده دارم،احساس مي‌كنم دخترشان از اين همه رفاه ناراضي است. و من هر بار كه او را ديده ام ،در حال عبادت بوده است. در حالي كه پدرو مادر او از اسلا م و نماز و روزه بويي نبرده اند و شايد تنها كسي كه در آن خانه نماز مي خواند، نرگس باشد. ابتدا نمي خواستم به اين پيشنهاد تن در دهم. ولي با شنيدن تعريف‌ايي كه از آن دختر مي‌كرد، انگار فقط مي‌خواستم براي ديدن آن دختر به خانه‌ي آن‌ها بروم و اصلا قصد من دزدي نبود. گويي لحظه‌اي بود كه عشق سراسر وجودم را احاطه كرده بود.و ديگر كاري از دست خودم ساخته نبود. چون عاشق شده بودم.هميشه در اين فكر بودم با دختري پاكدامن، باوقار و متين ازدواج كنم و تعريف‌هاي سعيد كه از شخصيت مادربزرگ تو مي‌كرد، خيلي با شرايط ازدواج من شباهت داشت.خلاصه آن روز نقشه ي دزدي را كشيديم.و قرار شد نيمه شب همان روز راس ساعت 3 نصف شب در همان پارك همديگر را ببينيم. همين طور گرم حرف زدن بوديم كه ناگهان با ديدن پدر سعيد آب در دهانم خشك شدو پا به فرار گذاشتم و از دورادور تماشاگر رفتارهاي پدر سعيد بودم. و با ديدن كتكي كه سعيد به خاطر من خورد ، از خودم بدم‌ آمد. و هزار بار تصميم گرفتم از اين پيشنهاد صرفه نظر كنم ولي عشق من هم‌چنان پا برجا بود. بعد از اين كه سعيد و پدرش از آن پارك دور شدند، شب را تا نيمه در همان پارك گذراندم و سر ساعت 3 كنار همان نيمكتي كه قرار گذاشته بوديم ،حاضر شدم. سعيد حدود يك ربع دير كرد. ابتدا فكر مي‌كردم مرا سر كار گذاشته است و مي خواهد مرا اذيت كند.همين طور اين فكرها به ذهنم خطور مي كرد كه ناگهان مردي را ديدم كه نقاب سياه بر چهره گذاشته وبه طرف من مي آيد. اول ترسيدم و چند قدم به عقب رفتم ولي خوب كه دقت كردم آقا سعيد بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 14:58  توسط نسرين و زينب | 

اما  سامان با آن كه 10 سال بيشتر نداشت و از نوه هاي ديگر كوچكتر و خيلي زرنگ و زبل بود، خوب مي‌توانست دل پدربزرگ را راضي كند تا او هم سهمي در غم پدربزرگ داشته باشد. پدربزرگ هم كه به سامان اعتماد داشت و او را اندكي بيش تر از نوه هاي ديگر دوست مي داشت، لب به سخن گشود احساس می كرد  كلمات در دهانش نمي‌چرخند. لكنت زبان پيدا كرده بود و مرتب من من مي كرد. نمي‌دانست بايد از كجا شروع كند. خاطرات زندگي با ماردبزرگ و قبل از آن به قدري زياد بود كه شايد ماه‌ها براي گفتنش وقت لازم بود. اما پافشاري هاي سامان پدربزرگ را مجبور كرد تا حرف بزند.هنوز سخني به زبان نياورده بود كه اشك هايش از چشمان خسته اش سرازير شدند. سامان كه مشتاق شنيدن خاطرات پدربزرگ بود وسرش را روي پاهاي پدربزرگ گذارده بود، با چكيدن قطره‌اي از اشك هاي پدربزرگ روي گونه‌اش احساس پدربزرگ را درك كرد پس دستان او را بوسيد و به او گفت:پدربزرگ عزيزم چه طور است در فرصتي بهتر برايم تعريف كني؟ هر وقت كه حالتان بهتر شد ، با گوش جان حرفهايتان را مي‌شنوم. فعلا بهتر است مدتي استراحت كنيد. اما پدربزرگ كه راز زندگي‌اش همچون غده‌اي در گلويش حبس شده بودو دلش مي‌خواست با كسي درد دل كند و كمي برايش گريه كند تا مقداري از غم فوت مادربزرگ از كوله‌‌بار وجودش سبك شود، به همين دليل دست سامان را گرفت و او را به اتاقي كه تا به حال حتي به فرزندانش هم اجازه نداده بود ببينند برد. با برداشتن كليد از زير فرش كهنه اي كه يادگار جهيزيه ي مادربزرگ بود و مقابل در اتاق پهن شده بود ، سامان را به داخل اتاق هدايت كرد.آري ، آن اتاق ، يادگار روزهاي جواني مادربزرگ و پدربزرگ بود. روزهايي كه خاطراتش در آن اتاق زنده مانده بود. خاطراتي كه هيچ گاه از ذهن پدربزرگ دور نمي‌شد.و همه ي آن ها بودند كه از عشق مادربزرگ و پدربزرگ سخن مي‌گفتند. سامان كه دقايقي مات و مبهوت به اتاق مي‌نگريست و متوجه گذر زمان نشده بود، با صداي پدربزرگ كه گفت نوه ي عزيزم بيا در كنار من بنشين تا يك عشق واقعي را برايت به تصوير بياورم، به كنار او رفت و مشتاق شنيدن داستان زندگي پدربزرگ شد خاطرات زندگي من از جايي شروع مي شود كه خبر مرگ مادرم را صبح زود تقريبا بعد از نماز صبح در رختخوابم شنيدم. پدرم كه از بيمارستان آمده بود، دادو فريادش مرا از خواب پراند.من كه نزديك بود از ترس سكته كنم زبانم بند آمده بود و حيران از اين كه چه اتفاقي افتاده است،از جايم برخاستم و بي آنكه لباسم را عوض كنم به طرف صداي پدرم كه از حياط مي‌آمد دويدم. مرگ مادرم در نيمه هاي شب رخ داده بودو سرانجام قلب او كار دستش داد و مرا سياه پوش كرد و از نعمت بزرگ مادر محروم كرد. بعد از مرگ مادرم ديگر هيچ عشقي به زندگي نداشتم همه چيز برايم تكراري بود و اميد نداشتن به زندگي سرانجام مرا پژمرده كرد. من هر روز بر سر خاك مادرم مي رفتم و چند ساعتي بر سر خاكش اشك مي‌ريختم و از اينكه مرا تنها گذاشته بود از او گله مي  كردم. .....

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 10:31  توسط نسرين و زينب | 

 

چند ساعتي تا لحظه ‌‌ي سال تحويل بيشتر باقي نمانده بود. همه دور هم جمع شده بودند و پدربزرگ طبق روال سال هاي گذشته عيدي ها را آماده مي‌كرد و سال ها مي‌گذشت كه با رفتن مادربزرگ چراغ آن خانه خاموش شده بود. همه بغضي در سينه‌يشان حبس شده بود و به هر گوشه و كنار خانه كه نگاه مي‌كردي جاي خالي مادربزرگ را مي‌ديدي. حتي بچه ها هم ذوق و شوق آن سال ها را نداشتند. غم عجيبي همه را فرا گرفته بود.انگار نه انگار كه نزديك سال تحويل بود. انگار همه گمشده‌اي داشتند. با اين كه سال‌ها از مرگ مادربزرگ مي‌گذشت، ديگر حس و حال آن دوران قشنگ نبود. در اين ميان تنها پدربزرگ بود كه مي‌توانست فضاي آن خانه را عوض كند ولي دلش اين اجازه را به او نمي‌داد، پس از ته دلش آهي كشيد و در گوشه‌اي از اتاق نشست و دور از نگاه دختران و پسران و نوه ‌هايش چند قطره‌اي اشك ريخت و پاهايش را در دلش جمع كرد و دستانش را روي زانوهايش گذاشت و سرش را به طرف عكس مادربزرگ كه در گوشه‌اي از اتاق بود، چرخاند و مدتي به او خيره شد. يكي از نوه هايش كه تمام مدت پدربزرگ را تحت نظرگرفته بود و حيران و مبهوت از عشق پدربزرگ به مادربزرگ بود و به جاي آن كه با هم سن و سالانش بازي كند، به پيش پدربزرگ رفت و از او خواهش كرد كه داستان زندگي‌اش را برايش تعريف كند. پدربزرگ كه از كنجكاوي نوه‌ي كوچكش سامان با خبر شده بود،با مهرباني و ملايمت به سامان گفت: داستان زندگي من توصيف يك عشق واقعي است عشقي كه كمتر در ميان مردم ميبيني.هنوز بچه اي بزرگ‌تر كه شدي برايت مي‌گويم تا بهتر عشق مرا درك كني اما سامان گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و همچنان به اصرار و پافشاري خود ادامه مي‌داد. پدربزرگ كه تا به حال داستان زندگي‌اش را براي هيچ كس تعريف نكرده بود، برايش سخت  بود كه راز زندگي اش را به زبان بياورد اما.....

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 16:31  توسط نسرين و زينب | 

 

سلامی به گرمی آفتاب داغ تابستان تقدیم به دوستداران وبلاگ مرغ معما.

ما یعنی نسرین و زینب دخترانی ۱۴ ساله هستیم. دو همکلاس و دو دوست صمیمی. دوستانی

که شاید هیچ گاه از یکدیگر جدا نشویم. ما دخترانی با اراده و فوق العاده احساساتی هستیم .

همدیگر را دوست داریم و از دو خواهر به یکدیگر نزدیک تریم. من و زینب در سال ۸۵ تصمیم گرفتیم

کتابی را با عنوان دلدادگان بنویسیم و خوشبختانه این تصمیم ما عملی شد ولی متاسفانه با

سختی های زیادی روبه رو شدیم که شاید هرکدام همراه با خاطراتی تلخ باشند.ولی ما این

سختی ها را نادیده گرفتیم و با پشتکاری فراوان به آرزویمان رسیدیم. وقتی کتاب ما به اتمام رسید

سعی در به چاپ رساندن آن کردیم.با همه ی دبیران و کسانی که در این زمینه تجربه داشتند، مشورت

کردیم ولی متوجه شدیم کسی برای ما دل نمی سوزاند . از یک طرف ناراحت بودیم که این همه زحمت

در ۲ ماه از سال بیهوده باشد. هرچند ما نتوانستیم این داستان را منتشر و به چاپ برسانیم .اما

نمی توانستیم اجازه بدهیم این داستان در گوشه ای خاک خورده باقی بماند. پس با همت یکدیگر،

وبلاگی را با عنوان دلدادگان درست کردیم.

دوستان عزیز داستان دلدادگان در این وبلاگ به صورت قسمت به قسمت به ثبت خواهد رسید ( و هرگونه

چاپ و تکثیر از آن پیگرد قانونی خواهد داشت.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 11:45  توسط نسرين و زينب |